دنیا کوچک است با انگشتهایم همه دیوارهایش را لمس کرده ام همین تک و توک پنجره های گشوده است که انگشت های ما را پیش میبرند وگرنه این همه سال دست کشیدن بر دیواری که ابتدا و انتهایش فرقی نمیکند چه فایده؟
--------------------------------------
پيغام مينا جون : از همه ي دوست جونايي كه به خونه ي من اومدن ممنونم نظر يادتون نره .
دوستون دارم يه عالمه
دانلود تیتراژهای تلویزیونی و عکس بازیگران رفع مشکلات وبلاگ نویسانتازه عروسامپراطوري عكس هاآقا ياسين موسويشعرهاي عاشقانهمجله علمي ،فرهنگي ، هنري ، تفريحيمن+تو =مايادداشت هاي خانم هاويشانعاشقانه *آرميتا*پنجره احساسروي خطسوته دلانستايشراهي رو به ...مرگ موش براي لوراي عزيزمچشمان سبزگل رزآریا مهرخوش و بش دوستانهنامه عاشقانهكلبه تنهاييامير متين صدركلبه عشقفرار از تنهایی××نیلوفر عزیز××دامپزشكي(پورياي عزيز و دوستان)مرا به ساحل باران ببردفتر خاطرات منفراتر از تنهاییحرف های خودمونیآشیانه ی عشقدفتر عشق×××غزاله جوون×××چاردیواریایران سبزظهور دجالجویای راه خویشیادگاریاسیر عشق××غزاله جون×××حدیث دلايران موزيك
مينا ك (71)
(19) شخصي(39) عمومي(0) سئوال از ما...(7) عكس(6) وصف احساس
برای جستجو در تمام مطالب وبلاگ واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنید :
قالبهای ایرانبلاگ جستجو گرآرشیو پیوندهای روزانه
بازديد هاي امروز : 3 بازديد هاي ديروز : 15 بازديد هاي این ماه : 145 كل مطالب : 77 كل بازديد ها : 10755 ايجاد صفحه : 0.515625 ثانیه
IRANBLOG.COM
RSS
من و تو
دفتری بود که گاهی من و تومی نوشتیم در آناز غم و شادی و رویاهاماناز گلایه هایی که ز دنیا داشتیممن نوشتم از تو:که اگر با تو قرارم باشدتا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمدکه اگر دل به دلم بسپاریو اگر همسفر من گردیمن تو را خواهم برد تا فراسوی خیالتا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!تو نوشتی از من:من که تنها بودم با تو شاعر گشتمبا تو گریه کردمبا تو خندیدم و رفتم تا عشقنازنیم ای یارمن نوشتم هر باربا تو خوشبخترین انسانم…ولی افسوسمدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!
تو و پاییز
برگ هایش زرد، اما نه خشک پاییز ، تازه از راه دیدار تو رسیده بود سرآسیمه ، سرگشته ، سرمست ... بی باک و لاابالی نگاه از چشم من می دزدید برگ هایش سرخ ، اما نه سرد راست بگو ! بوسیده بودی اش ، مگر نه ؟
سلام سلام به همه ی دوستای مهلبون و دوست داشتنیم واییییییییییییییییی امروز تولد یک سالگیه وبلاگمه
از همه دوستای خوشلم ممنون که تو این یک سال همیشه باهام بودن و تنهام نذاشتن همتونو دوست دارم یه عالمه اینجا روزای خوب و بد زیادی داشتم ولی خوباش بیشتر بود
امروز دوتا مراسم با هم برخورد کرد و من خیلی خوشحالم بالاخره منم رفتم تو جمع متاهلین و مرد زندگیمو پیدا کردم
امیدوارم که همه ی دوستان به آرزوهای ناناسیشون برسن و خوشبخت و شاد زندگی کنن
اینم کیک تولد وبلاگ منو همسرم تقدیم به همه ی گلای خوشگل و دوست داشتنی...
ای کاش تمام شعرها حرف تو بود
کـــجا ایــستــاده ای؟ چــگونــه اســت بــاد از هـــر جــهتـی کــه مــیوزد عــطـر تــو را بــا خــود دارد؟ ؟؟ تـــو نــرفــته ای مــیـدانم . از جــایی در هــمیـن نـزدیکی مــرا نـگاه میــکنی فــقـط مــن نـمیبــینـمت .....
برایت آرزو دارم
عاشق شوی روزی بفهمی زندگی بی عشق نازیباست دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها بخوانی نغمه ای با مهر دعایت می کنم، در آسمان سینه ات خورشید مهری رخ بتاباند دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی بیاید راه چشمت را سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی دعایت می کنم، روزی بفهمی گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا بخوانی خالق خود را اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور ببوسی سجده گاه خالق خود را دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی پیدا شوی در او دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و با او بگویی: بی تو این معنای بودن، سخت بی معناستدعایت می کنم، روزی نسیمی خوشه اندیشه ات را گرد و خاک غم بروباند کلام گرم محبوبی تو را عاشق کند بر نور دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی با موج های آبی دریا به رقص آیی و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی دعایت می کنم، روزی بفهمی در میان هستی بی انتها باید تو می بودی بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا برایت آرزو دارم که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد دعایت می کنم، عاشق شوی روزی بگیرد آن زبانت دست و پایت گم شود رخساره ات گلگون شود آهسته زیر لب بگویی، آمدم به هنگام سلام گرم محبوبت و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را ندانی کیستی معشوق عاشق؟ عاشق معشوق؟ آری، بگویی هیچ کس دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی ببندی کوله بارت را تو را در لحظه های روشن با او دعایت می کنم ای مهربان همراه تو هم ای خوب من گاهی دعایم کن
تولدی دیگر
همه هستی من آیه تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد بردمن در این آیه ترا آه کشیدم آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگرددزندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشییا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست دل من که به اندازه یک عشقست به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگردبه زوال زیبای گلها در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره می خوانند آه ...سهم من اینست سهم من اینست سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید دستهایت را دوست میدارم دستهایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانمو پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت گوشواری به دو گوشم می آویزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند هنوزبا همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد کوچه ای هست که قلب من آن را از محله های کودکیم دزدیده ست سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک آینه بر میگرددو بدینسانست که کسی می میرد و کسی می ماند هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کردمن پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد...
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .All Rights Reserved © 2006-2007
ÏÑíÇÝÊ ßÏ ÈÇÑÔ ÞáÈ ÇÒ ßíßæ æ ÔßáßåÇ